تبليغاتX
برای تو شعرنوشته ام
 
سرگرمی تفریحی
 

سرمشق های آب و بابا یادمان رفت

 

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

 

گل کردن لبخندهای همکلاسی

 

با یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

 

ترس از معلم ، حل تمرین پای تخته

 

آن زنگهای بی کلک را یادمان رفت

 

راه فرار از مشق های توی خانه

 

ای وای ننوشتیم آقا ، یادمان رفت

 

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

 

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

 

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

 

یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت

 

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

 

آن حرفها را زود اما یادمان رفت...

 

فردا چکاره می شوی ؟موضوع انشا

 

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفتیم

 

دیروز تکلیف آب وبابا بود و خط خورد

 

تکلیف فردا نان وبابا ، یادمان رفت

 

  نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 

عادت به چشمهای سیاهت نمی کنم

اصلاً از این به بعد نگاهت نمی کنم

می پرسم از خود که چرا زجر می کشم

خود را وتورا برای چه راحت نمی کنم

من می روم گلایه نکن از نبود من

می خواهمت ، غرق گناهت نمی کنم

صد بار توبه کردم واین بار هم نشد

این فرصت ، دوباره تباهت نمی کنم

این آخرین شب است که می بینمت عزیز

هرگز ازاین به بعد نگاهت نمی کنم

  نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 

خوشروئیت با دیگران لطفت به من کم می رسد

یک روز می بینی مرا نوبت به من هم می رسد

اوقات تلخی می کنی وقتی که بر می گردی از

آن جاده های بی نشان نوبت به من هم می رسد

پک می زنی سیگار را با بی خیالی می روی

درمانده ام آیا کسی اینجا به دادم می رسد؟

گرچه درون قصه ها هرکس به حقش می رسد

من خوانده ام که بارها عیسی به مریم می رسد

تا بوده این بوده ولی من هم تلافی می کنم

عیبی نداردعاقبت آدم به آدم می رسد

  نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 

 

طبس یا بم

فرو می ریزد ش بر سر، هر آنچه مانده بود آباد

دلش از درد می جوشد، زمین، درمانده از بیداد

تلی از مرگ می بالد، کسی آهسته می نالد

و می بلعد صدا یش را، به نعره، دیوی از بیداد

مکرر می شود ماتم، زمانی در طبس یا بم

چه فرقی می کند؟ این غم، چگونه می رود از یاد؟

هماره قصه یکسان است هجوم مرگ بر کرمان

همان تکرارگیلان است، که شهر مردگان را زاد

وپژواکی است دردآلود، از آیینی گنه اندود

که دزدیده است ایمان را به نام میهنی آزاد

****

صدای ضجه ی مادر، در عمق رنج می میرد

پدر در بهت می ماند، اگر چه غرقه در فریاد

نگاه مات کودک در میان اشک می لرزد

و در گوشش نمی پیچد صدایی جز غریو باد

چه شد آن خانه ی خشتی،رطب بر سفره بود و نان

و بوی فقر زیبا بود، چو مادر لقمه ای می داد!

چه سرمایی است در جانش، کجا آید به درمانش

سیه منوال تزویر و سیاهی لشگر امداد؟

****

هزاران نخل مردند و دو چندان گور روییدند

قنات ازآب خالی شد و هستی زیرپا افتاد

نمایان تا که شد زشتی، ورای خانه ی خشتی

فرو بلعید شهری را، زمین درمانده از بیداد

 

پنجره ها بسته اند

پنجره ها بسته اند، فرصت دیدار نیست

هیچ به جز فاصله، حاصل دیوار نیست

کینه و جنگ از زمین، چید بسی یاسمین

بستن لب بیش از این، وای سزاوار نیست

خاک به حرف آمدو، زلزله فریادکرد

خفته ولی زندگی، دیده ی بیدار نیست

چشم هراسد ز چشم، رعد خروشد به خشم

مهلت سر بر زدن از دل آوار نیست

کوچه به کوچه فقط، زمزمه ی زخم ها ست

گوش اگر بشنود، جرات گفتار نیست

* * * * * * * * *

تلخی طعم نفاق، بُرد مرا تا فراق

در دل ِ غربت ولی مامن دلدار نیست

خاطره ی یار را، می سپُرم بر غزل

زانکه به جز واژه ام، محرم اسرار نیست

باد که از کوی دوست، گاه خبر می دهد

در وزش خسته اش، مژده ای در کار نیست

ناله ی بی تاب او، می شکند بغض را

گر چه گلو را دگر، اشک در انبار نیست

از سفر تازه اش، گوید و شیون کنان

پنجره لرزد از آن، طاقتش انگار نیست

دست تواز دست من، دور شد ای هم سخن

سینه ولی کینه را، باز خریدار نیست

گرمی ِ یادت مرا، چون که بَرد تا وطن

فاصله ها را دگر قدرت اصرار نیست

پنجره گر بسته است، فرصت دیدار را

عشق هویدا کند، وحشت ِ دیوار نیست.

 

در پیشواز بهار ِ در راه

چگونه می شود زبان، به هر بهانه ای گشود

سپیده را به رسم شب، مگر که می توان سرود؟

من آن همیشه عاشقم، که نقش عشق می کشم

به هر کرشمه ی قلم ، اگر چه ساکت و خمود

خمودم از مرور ِ غم، دروغ، فتنه و ستم

که ماهرانه شور را، ز نسل تشنه مان ربود

و هرزه بذر کینه را به نای نای سینه ها

فشاند و موریانه وش، ز هَم درید تار و پود

چگونه گویم از بهار، در این خزان ِ پایدار

که رنگ گل پریده و پرنده در قفس غنود

اگر پیام فروَدین شکفتن است بر زمین

چه رفته بر جوانه ها که رنگشان شده کبود

مگر که تازیانه ای به دست دارد این نسیم

که زخمی اند غنچه ها و خسته اند چنگ و عود

بهار می رسد که باز به این بهانه ی نجیب

به رغم غربت مهیب، بخوانمت به صد درود

کلام مان رها شود ز حبس سرد نیک و بد

" نبایدی" نباشدت به گاه ِ گفتن و شنود

رها به سان ابر ها که هر کجا روند تا

رسد سلام آسمان به گوش ماهیان ِ رود

بهار می رسد ولی به گسترای فاصله

نشست گـَرد خاطره و خنده از لبان زدود

تو در غبار ماندی و منم رها ولی غریب

سکوت بی قرار تو، به غلظت غمم فزود

ببین در استخوان شعر، رسوخ کرده زهر ِاو

حلاوت بهار هم، دوای تلخی اش نبود

ببخش اگر کلام را به اشک شور شسته ام

که یاد غنچه بغض را به قلب دفترم گشود

 http://www.ghabil.com/article.aspx?id=353

 
  نوشته شده در  هفتم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط ساکلی  | 

 

آهِِ سیاه و سردت
رو پنجره نشسته
موجِ پُراز امیدت
توساحلم شکسته

دوباره پَرپر شده
شبِ پُراز ترانت
کهنه تراز همیشست
حرفای عاشقانت

چشمای گرگ ومیشت
خالی تراز یه بیشست
طرح کدوم مسافر
پشتِ غبارِ شیشست

حالا که شب پُرشده
ازاین سکوتِ تیره
بذار تو باورِ شب
پروازِ نو بمیره

غیبت

یه صدا همیشه غایب
از همیشه تا هنوز
یه ستاره خالی از نور
توشبای نیمه سوز

یه ترانه خالی از من
خالی از صدای تو
یه بهانه واسه رفتن
توی لحظه های تو

یه پرنده توی خوابِ آسمونه
دل شب برهنه وعریونه

یه صدا اندازه ی رها شدن
رفتن اما
توی پنجه های شب فنا شدن

یه صدا بود یه صدای خسته بود
توی ذهن پاره پارم
بی هوا نشسته بود

یه صدا بود یه صدا بود
مثه لمسِ لحظه ها بود
مثه تنهایی و تردید
تو شبِ سیاهِ ما بود

یه صدا همیشه غایب از همیشه تا هنوز
یه ستاره خالی از نور تو شبای نیمه سوز
یه ترانه خالی از من خالی از صدای تو
یه بهانه واسه رفتن توی لحظه های تو

  نوشته شده در  هفتم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط ساکلی  | 

طوفان شده بود ومن نمی دانستم

ویران شده بودومن نمی دانستم

برمزرعه ی خشک دلم بی وقفه

باران شده بود و من نمی دانستم

عکس دل او بودکه برموج نگاه

رقصان شده بودو من نمی دانستم

باز آمده بود و بعد از آن سرسختی

آسان شده بود ومن نمی دانستم

یک بیت از اوخواستم او یکباره

دیوان شده بود و من نمی دانستم

بر سفره خالی دلم بی تعارف

مهمان شده بود و من نمی دانستم

این آتش عشق زیر خاکستر دل

پنهان شده بود و من نمی دانستم

  نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
  نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 

بعداز سلام عرض کنم خدمت شما

ما نیزآدمیم  بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یک عمر داده است  دلم زحمت شما

باور کنیدبازهمین چند لحظه پیش

باعشق بازبود سرصحبت شما

بانوهنوزهم که هنوز است به دلم

سرمی زند زنی به قدوقامت شما

این خانه بی تو بوی بد مرگ می دهد

با هیچ چیزپر نشده غیبت شما

انگار قرنهاست که کوچیده ای وما

بردوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش ازاین مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدازیادکند عزّت شما  

  نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 
c3sdvrompw871sp6n03w.jpg

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ساکلی  | 
ippfzy7vawap1ktcj0bg.jpg

jpm568h8kvzm2ufq6k8n.jpg

w4mstv5ebswx7kgm5sqp.jpg

 

  نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ساکلی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM